چشم‌های جلال

هربار که می‌خواهم به جلال فکر کنم یاد چشم‌هایش می‌افتم و یاد جمله‌ای که آیت‌الله بهاء‌الدینی تکرار می‌کرد. هربار، تا آفتاب می‌آمد وسط آسمان و وقت نماز می‌رسید، آقا رو می‌کرد به ما. حالت چهره‌اش عوض می‌‌شد و می‌فرمود: «آنکه اذان را با معنا می‌گوید، بگوید.»

مخاطب این جمله‌اش جلال افشار بود. همه‌مان می‌دانستیم. جلال می‌رفت می‌ایستاد کنار محراب و دست می‌گذاشت کنار گوش. صوت اذانش که بلند می‌شد انگار یک دسته کبوتر سفید در آسمان پر می‌زنند. بس که گوش‌نواز بود و دل‌نشین. آقا همیشه جلال را به صفت‌های ظریف و قشنگی صدا می‌زد. همه‌مان آرزو داشتیم که ما را آنطور یاد کند. به جلال لقب «ذاکر قریب البکاء» داده بود. بس که چشم‌های جلال عادت داشت به گریه کردن.

با دوستانش می‌رفتند کوه نوردی، آنجا بالای کوه، دعای توسل می‌خواند و گریه می‌کرد. کنار پای رزمنده‌هایی که عازم جبهه بودند، چهار زانو می‌افتاد و گریه می‌کرد. رزمنده‌ها را سوار موتورش می‌کرد و از پایگاه می‌آوردشان به شهر، از شهر می‌بردشان به پایگاه. روی موتور، در راه، ذکر می‌گفت و گریه می‌کرد. در هر درس اخلاقی که می‌داد، در هر کمیلی که می‌خواند، نیمه‌شب‌هایی که برای نماز بیدار می‌شد، غروب‌هایی که از روزه‌های مداوم لبانش ترک بر می‌داشت، در غریبی کردستان، به بیچارگی سیستان و بلوچستان، هر جا که می‌توانست گریه می‌کرد.

ما دیگر عادت داشتیم به چشم‌هایش. به اینکه همیشه خیس باشد و ستاره‌ای درونش بدرخشد. به اینکه دلش مثل آب رقیق و صاف باشد. با خودمان می‌گفتیم لابد چشم‌های جلال به آسمان وصل است!

یادم نمی‌رود. شهید که شد عکسش را بردند خدمت آیت‌الله بهاءالدینی. آقا بی‌اختیار به گریه افتاد و اشک‌هایش ریخت روی عکس جلال. گفت:

«ما ایشان را اهل ذکر یافتیم، اشک من، اشک شوق است.» 

برشی داستانی از زندگی طلبهٔ شهیدجلال افشار

پسندیدم
۵/۵

پروانگی

نمایش همه
۰