من خاک شده‌ام یا تو؟

نشسته‌ام کنار مزارت و دلم چنگ می‌خورد. اسم «سیفعلی بهروزی» را که می‌بینم، تمام روزهای گذشته جلوی چشم‌هایم قطار می‌شود. فکر نمی‌کردم دیدارمان بعد از این‌ همه سال در گلزار شهدا باشد. منتظر بودم وقتی می‌بینمت از قبل پهلوان‌تر شده باشی. سینه‌ات ستبرتر و شانه‌هایت پهن‌تر!

چه می‌دانستم بعد از آن آتش‌سوزاندن‌هایمان توی مدرسه، یک روز به سرت بزند که بروی حوزه. نمی‌دانم جنگ با تو چه کرد. کجای دلت تکان خورد. فقط از برادرت شنیدم که دیگر قرار نداشتی. می‌گفت از ما که جدا شدی، با صمد خزائی رفتی به حوزه علمیه قائم. توی شمیران. از آن به بعد اتفاقی توی زندگیت افتاد که همه، آن سیفعلی قبل را فراموش کردند. طلبه و بسیجی شدی. پای درس اخلاق نشستی. ریش بلند کردی. تسبیح بین انگشتانت چرخاندی. عاشق امام خمینی شده بودی.

اگر غیر از این می‌شد باید تعجب می‌کردم. از اول هم ته همهٔ آتش سوزاندن‌هایمان، معرفت را تو داشتی. مرام را تو می‌گذاشتی. فکر کردی یادم می‌رود آن روز روی تشک کشتی چطور این دل لاکردار ما را زیروزبر کردی؟

فکر کردی یادم می‌رود وقتی با یک ایل نوچه و رفیق آمدم به مسابقه تا برایت شاخ‌وشانه بکشند، تو چقدر آرام بودی. روی تشک فهمیدم که زورم به بازویت نمی‌رسد. می‌دانستم اگر اراده کنی خاکم کرده‌ای و مسابقه تمام شده.

به خودم گفتم خاک بر سرت که جلوی یک مشت نوچه و بچه بی‌آبرو شدی. توی همین احوال با ناباوری دیدم که بدنت را شل کرده‌ای تا راحت خاکت کنم. آنقدر گیج شده بودم که نمی‌دانستم باید چکار کنم. نمی‌فهمیدم من خاک شده‌ام یا تو. در یک چشم‌به‌هم‌زدن به خودم آمدم و دیدم داور دست من را گرفته بالا. نوچه و رفیق‌هایم همه داشتند یقه پاره می‌کردند از سرخوشی.

می‌دانی سیفعلی، نتوانستم به هیچ‌کس بگویم که آن روز چقدر آرام و بی‌حرف از زمین رفتی بیرون. نه لبخند می‌زدی نه ناراحت بودی. بین دادوقال اطرافم فقط به تو خیره شده بودم. یک‌لحظه حس کردم چقدر کوچکم. چقدر خاک شده‌ام.

درست مثل حالا که نمی‌فهمم من خاک شده‌ام یا تو!

نشناخته بودمت. هنوز هم نمی‌شناسمت.

انگار تمام عالم سر به زیر انداخته است و آن کس که خدا دستش را آورده بالا، تویی!

 

برشی داستانی از زندگی طلبهٔ شهید سیفعلی بهروزی

پسندیدم
۵/۵

پروانگی

نمایش همه