شهید سیدحسن اعلمی

چه کسی به داد دل آن مردم می‌رسد؟

اسمش را گذاشتند: «اولین روحانی جاویدالاثر دفاع مقدس.»

تمام مردم دهلران او را می‌شناختند و عاشقش بودند. عاشق روحانی خوش سیمایی که شهر و دیارش را رها کرده و آمده بود دهلران تا مرهم باشد برای زخم‌های دل مردم. به وضع زندگی‌شان برسد. خانه‌های خرابشان را آباد کند. سر سفره‌هایشان غذا و آذوقه بیاورد. کنار پل میمه‌ی دهلران انبار درست کند و هربار که از تهران و قم برمی‌گردد، پشته‌های لوازم زندگی بیاورد برای مردمِ در تنگنا مانده‌ی مستضعف.

آبرویش را بگذارد وسط و از هرجا که می‌تواند خیّر و نیکوکار جمع کند تا برای مردم محروم آن منطقه درب گشایشی باز شود. شب‌ها را تا صبح بیدار بماند و برای آن‌ها که ندارند و نمی‌توانند، مواد غذایی بسته‌بندی کند.

تمام مردم دهلران او را می‌شناختند. اصلا خودشان بودند که برای مادرش خبر آوردند که سیداعلم را در دست بعثی‌ها دیده‌اند.

سیداعلم همسر و دخترانش را از دهلران برگردانده بود به قم. خودش طاقت نیاورد که در جای امن بماند.

برگشت اما سفرش هیچگاه به مقصد نرسید. مردم دیدند که در بین راه بعثی‌ها دوره‌اش کردند. ماشینش را آتش زدند. و خودش را زخمی و خونین از آنجا دور کردند. بعدش را دیگر کسی نمی‌داند.

مادرش سال‌ها منتظر ماند که کسی خبری برایش بیاورد. یا حداقل پری از عبای روی دوشش را، یا تکه‌ای از عمامهٔ سفیدِ روی سرش را، یا حتی مشتی از خاکستر ماشین آتش گرفته‌اش را…

هیچ‌چیز بازنگشت و تنها صدای سیداعلم در گوش مادرش تکرار می‌شد که گفته بود:

«من اگر برگردم پس چه کسی به داد دل آن مردم برسد مادرجان؟»

برشی از زندگی طلبهٔ شهید سیدحسن اعلمی

پسندیدم
۵/۵

پروانگی

نمایش همه
۰