شهید غلامعلی پیچک

مثل دریا بود!

رفیقش می‌گوید: «غلامعلی که فقط فرمانده‌ی ما نبود. حس می‌کرد مسئولیت تمام عالم روی دوش اوست…»

لبخند می‌زنم. من پسرم را از هر کسی بهتر می‌شناختم. در میان دست‌های من بزرگ شده بود. من می‌دانستم که شب‌ها بعد از کلاس درسش می‌رود عملگی که با پول آن برای بچه‌های نیازمند کتاب بخرد. هرچقدر هم که طفره می‌رفت، من حکمت لباس‌های همیشه خاکی‌اش را می‌فهمیدم.

چای را تعارفشان می‌کنم. عکس غلامعلی از بلندی طاقچه، به رویم لبخند می‌زند.

ـ نمی‌دانید حاج‌خانوم، آن روز انگار از زمین و زمان آتش می‌بارید. تیربار دشمن داشت فلجمان می‌کرد. غلامعلی مثل باد می‌چرخید. انگار داشت آتش می‌گرفت. عین خیالش نبود که گلوله‌های دشمن هر دقیقه پاره‌ای از تنش را می‌شکافند. می‌خواست هرطور شده عملیات را به سامان برساند. دست‌بردار نبود…

بغض از حنجره‌ام به چشم‌ها راه باز ‌می‌کند. باید سریع گوشه‌ی چادر پنهانش کنم. غلامعلی دلش نمی‌خواست بعد از او کسی اشک‌های من را ببیند. رفیقش می‌فهمد که منقلبم. صدایش را می‌آورد پایینتر. انگار بخواهد انتهای خاطره را برای من درز بگیرد.

ـ  وقتی برگشتیم عقب حاضر نمی‌شد برود بهداری. می‌گفت حال من خوب است به بقیه‌ی بچه‌ها برسید. انگار خودش اصلا مهم نبود. فقط می‌گفت بچه‌ها… بچه‌ها… آنقدر مقاومت کرد که عاقبت از شدت ضعف و خونریزی بیهوش شد…

چای‌های سرد شده را بهانه می‌کنم و از اتاق می‌روم. گوشه‌ی آشپزخانه، وقتی که یاد چشم‌های آبی غلامعلی دارد بیچاره‌ام می‌کند به سینه‌ام دست می‌کشم. باید قلبم را آرام کنم. این را خود غلامعلی می‌خواست. مگر یادم می‌رود که تمام زندگی‌اش را ریخته بود به پای مردم. مگر یادم می‌رود که برای خودش حتی یک رخت‌خواب گرم نمی‌خواست.

مگر یادم می‌رود شبی را که خواهرش اتاق کوچک و سرد غلامعلی را با چراغ والور گرم کرده بود. غلامعلی آمد خانه. رفت به اتاقش و وقتی دید گرمش کرده‌ایم، بهم ریخت. آمد پیش خواهرش و گفت: «برای چی چراغ والور را روشن کردی؟»

خواهرش مبهوت نگاهش کرد. گفت: «خب هوا سرد است. سرما می‌خوری!»

غلامعلی خواست چیزی بگوید اما حرفش را خورد. چشم‌هایش را بست و برگشت. باز دلش طاقت نیاورد. گفت: «این چراغ را ببر و از این به بعد بدون اجازه‌ی من اتاقم را گرم نکن. بگذار وقتی شب به خانه می‌آیم به فکر مردمی بیفتم که الان توی سرما زندگی می‌کنند و هیچ سرپناهی ندارند!»

باید از همان روز انتهای این راه را می‌دیدم. باید می‌فهمیدم که روزی همین عشق او را با خودش خواهد برد. مردی که قلبش مانند چشم‌هایش، مثل دریا بود!

رفیقش می‌گوید: «غلامعلی که فقط فرمانده‌ی ما نبود. حس می‌کرد مسئولیت تمام عالم روی دوش اوست…»

لبخند می‌زنم. من پسرم را از هر کسی بهتر می‌شناختم. در میان دست‌های من بزرگ شده بود. من می‌دانستم که شب‌ها بعد از کلاس درسش می‌رود عملگی که با پول آن برای بچه‌های نیازمند کتاب بخرد. هرچقدر هم که طفره می‌رفت، من حکمت لباس‌های همیشه خاکی‌اش را می‌فهمیدم.

چای را تعارفشان می‌کنم. عکس غلامعلی از بلندی طاقچه، به رویم لبخند می‌زند.

ـ نمی‌دانید حاج‌خانوم، آن روز انگار از زمین و زمان آتش می‌بارید. تیربار دشمن داشت فلجمان می‌کرد. غلامعلی مثل باد می‌چرخید. انگار داشت آتش می‌گرفت. عین خیالش نبود که گلوله‌های دشمن هر دقیقه پاره‌ای از تنش را می‌شکافند. می‌خواست هرطور شده عملیات را به سامان برساند. دست‌بردار نبود…

بغض از حنجره‌ام به چشم‌ها راه باز ‌می‌کند. باید سریع گوشه‌ی چادر پنهانش کنم. غلامعلی دلش نمی‌خواست بعد از او کسی اشک‌های من را ببیند. رفیقش می‌فهمد که منقلبم. صدایش را می‌آورد پایینتر. انگار بخواهد انتهای خاطره را برای من درز بگیرد.

ـ  وقتی برگشتیم عقب حاضر نمی‌شد برود بهداری. می‌گفت حال من خوب است به بقیه‌ی بچه‌ها برسید. انگار خودش اصلا مهم نبود. فقط می‌گفت بچه‌ها… بچه‌ها… آنقدر مقاومت کرد که عاقبت از شدت ضعف و خونریزی بیهوش شد…

چای‌های سرد شده را بهانه می‌کنم و از اتاق می‌روم. گوشه‌ی آشپزخانه، وقتی که یاد چشم‌های آبی غلامعلی دارد بیچاره‌ام می‌کند به سینه‌ام دست می‌کشم. باید قلبم را آرام کنم. این را خود غلامعلی می‌خواست. مگر یادم می‌رود که تمام زندگی‌اش را ریخته بود به پای مردم. مگر یادم می‌رود که برای خودش حتی یک رخت‌خواب گرم نمی‌خواست.

مگر یادم می‌رود شبی را که خواهرش اتاق کوچک و سرد غلامعلی را با چراغ والور گرم کرده بود. غلامعلی آمد خانه. رفت به اتاقش و وقتی دید گرمش کرده‌ایم، بهم ریخت. آمد پیش خواهرش و گفت: «برای چی چراغ والور را روشن کردی؟»

خواهرش مبهوت نگاهش کرد. گفت: «خب هوا سرد است. سرما می‌خوری!»

غلامعلی خواست چیزی بگوید اما حرفش را خورد. چشم‌هایش را بست و برگشت. باز دلش طاقت نیاورد. گفت: «این چراغ را ببر و از این به بعد بدون اجازه‌ی من اتاقم را گرم نکن. بگذار وقتی شب به خانه می‌آیم به فکر مردمی بیفتم که الان توی سرما زندگی می‌کنند و هیچ سرپناهی ندارند!»

باید از همان روز انتهای این راه را می‌دیدم. باید می‌فهمیدم که روزی همین عشق او را با خودش خواهد برد. مردی که قلبش مانند چشم‌هایش، مثل دریا بود!

برشی از زندگی طلبهٔ شهید غلامعلی پیچک

پسندیدم
۵/۵

پروانگی

نمایش همه
۰