پروانگی

«پروانگی» روایتِ زندگی طلّابی است که در هنگامهٔ نبرد، رشتهٔ تعلقاتِ درس و بحث و مدرسه را بریدند و عقالِ تمنیات دنیا را از پای حقیقتِ علم برگرفتند و سبکبالان به میهمانی عرشیان رفتند و در مجمع ملکوتیان شعرِ حضور سروده‌اند.

شهید سیدمحمد تبادکانی حسینی

دل‌تنگ توام!

چه اهمیتی دارد برای تو دشتی پر از مین؟ چه اهمیت دارد که برای تبلیغ رفته‌ای و پلاکی به گردنت نیست؟
مهم قلب توست. قلب گداخته‌ای که همیشه آمادهٔ تپیدن برای مردم است.

شهید غلامعلی پیچک

مثل دریا بود!

بغض از حنجره‌ام به چشم‌ها راه باز ‌می‌کند. باید سریع گوشه‌ی چادر پنهانش کنم. غلامعلی دلش نمی‌خواست بعد از او کسی اشک‌های من را ببیند. رفیقش می‌فهمد که منقلبم. صدایش را می‌آورد پایینتر. انگار بخواهد انتهای خاطره را برای من درز بگیرد.

شهید سیدحسن اعلمی

چه کسی به داد دل آن مردم می‌رسد؟

آبرویش را بگذارد وسط و از هرجا که می‌تواند خیّر و نیکوکار جمع کند تا برای مردم محروم آن منطقه درب گشایشی باز شود. شب‌ها را تا صبح بیدار بماند و برای آن‌ها که ندارند و نمی‌توانند، مواد غذایی بسته‌بندی کند.

چشم‌های جلال

ما دیگر عادت داشتیم به چشم‌هایش. به اینکه همیشه خیس باشد و ستاره‌ای درونش بدرخشد. به اینکه دلش مثل آب رقیق و صاف باشد. با خودمان می‌گفتیم لابد چشم‌های جلال به آسمان وصل است! یادم نمی‌رود. شهید که شد آیت‌الله بهاءالدینی درباره‌اش گفت: ما ایشان را اهل ذکر یافتیم،..

من خاک شده‌ام یا تو؟

می‌دانی سیفعلی، نتوانستم به هیچ‌کس بگویم که آن روز چقدر آرام و بی‌حرف از زمین رفتی بیرون. نه لبخند می‌زدی نه ناراحت بودی. بین دادوقال اطرافم فقط به تو خیره شده بودم. یک‌لحظه حس کردم چقدر کوچکم. چقدر خاک شده‌ام.
درست مثل حالا که نمی‌فهمم من خاک شده‌ام یا تو!